حكيم ابوالقاسم فردوسى

433

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

و كهتران را فراخواند و زند در پيش روى خود نهاد . آنگاه همهء موبدان را بر زيرگاه « 1 » نشاند و سپس اسفنديار شاه تيغ زن را به نزد خود خواند . اسفنديار پهلوان به پيش پدر رفت و او را نماز برد و بنده‌وار و سرافكنده و با دستهايى به كش كرده ، در پيش او بايستاد . پس گشتاسپ‌شاه به آن موبدان و رادمردان و اسپهبدان گفت : در اين كار چه مىگوييد كه آزاده‌اى فرزند خود را با سختى بپروراند و به دايه‌اى بسپاردش و تاج زرّين بر سرش گذارَد و بدين گونه او را بپروراند و خوردن و نشستن به دو بيآموزد تا اين كه توانا گردد . آن مرد گرانمايه رنج بسيارى ببيند تا اين كه او را سوار نبرده‌اى بار آورَد و آن فرزند آزاده بسان زرى كه در كان به زردى رسد ، او نيز به مردانگى رسد . ديگر همهء جويندگان ، او را بجويند و سخن از او بگويند . سوار نيكويى گردد كه در همهء رزمها پيروز و در رزم و بزم ، سرِ انجمنها باشد . گيتى را يك سره به زير پاى خود آورَد و سزاوار تاج كيانى شود . ديگر از آن پس پدرش تنها يك تاج و تخت را داشته باشد و در ايوان شاهى تنها يك نگاهبان رخت شاهى باشد . همهء گيتى و درفش و سپاهيان از آن پسر باشد و پدر تنها يك تاج زرّين و تخت داشته باشد . ليك پسر از براى يك تاج ، بخواهد كه سر از تن پدرش جدا گردد و با دلى كه بر جنگ او تيز كرده ، به همراه سپاهيانش آهنگ او را كند . اى پيران ، اكنون مىگوييد كه شايسته است آن پدر با پسرش چه سازد ؟ آن برگزيدگان كه چنين شنيدند ، گفتند : اى شهريار ، هرگز چنين كارى در انديشه نمىگنجد كه پدرى زنده باشد و پسرش جوياى تخت او گردد . كارى از اين خامتر نباشد . پس شاه گفت : اينك آن پسرى كه گفتم آهنگ جان پدرش را كرده ، همين است . ليك من او را چنان چوبى بزنم كه همهء مردم سرزمينم پند بگيرند . او را چنان كه سزاوار است ، با چنان بندى ببندم كه هرگز كسى را بدانگونه نبسته باشند . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : اى شاه آزاده خوى ، من كِى آرزوى مرگ تو را

--> ( 1 ) - زيرگاه به پارسى به معناى كرسى است .